Audiya Player

Audiya Player

منظومه مسافر
منظومه مسافر
دم غروب، میان حضور خسته اشیاء نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید. و روی میز، هیاهوی چند میوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت نثار حاشیه صاف زندگی می‌کرد. و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می‌زد خود را مسافر از اتوبوس پیاده شد: "چه آسمان تمیزی!" Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
show more
0:000:00